تبليغاتX
درد و دل های تنهایی
درد و دل های تنهایی

تو به اندازه تنهايي من زيبايي ، من به اندازه زيبايي تو تنهايم


دیوانه

 

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

همه خاکسترش را باد می برد

وجودش را جهان از یاد می برد

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن خاکسترم کن

مسم در بوته هستیی زرم کن

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟

بدین نامهربانی راندنت چیست ؟

بپرس از این دل دیوانه من

که ای بیچاره ماندنت چیست ؟

شنبه 25 اسفند1386  توسط مهدی  |

 



mahdi_tanhaaaa@yahoo.com

 

عمومی
عاشقانه ها
نامه ها
اشعار
عکس عاشقانه

 

 

 

 

 

استخاره با قرآن

 

RSS 2.0